یکی از آن گلوله‌ها برای کشتن یک انسان کافی بود؛ اما انگار از غیض و کینه بود که این همه گلوله به او شلیک کرده بودند....

سیم خاردار نفس

گروه استان‌های خبرگزاری آنا، «این حرف من نیست، حرف یک رزمنده همدانی است که اگر چنانچه از سیم خاردار می‌خواهی رد بشوی، اول باید از سیم خاردار نفست عبور کنی. وقتی گرفتار خودمان هستیم، نمی‌توانیم کاری انجام بدهیم؛ این را آنها به ما یاد دادند؛ این را آن جوان ۲۰ ساله یا ۲۵ ساله رزمنده به ما تعلیم داد، از آنها یاد گرفتیم؛ این یک ثروت عظیم است.» رهبر انقلاب ۹۵/۱۲/۱۶.

بعد از مدت‌ها دوباره به اصفهان برگشته است تا مادرش را ببیند. از میان سنگ مزار شهدا که رد می‌شویم، هرازگاهی مثل اینکه شوکه شده باشد، می‌ایستد و به اسم روی سنگ خیره می‌ماند، بعد لبخندی شیرین و تلخ روی لبش می‌نشیند... با خود نجوا می‌کند که فلانی! منم، یادت هست؟ اینها همه نیروی من بودند، اعزام کردنشان را یادم می‌آید... سپس باز هم میان مقبره‌ها راه می‌رود تا شهید آشنایی را پیدا کند... همزمان دنبال یک شخص هم هست، یک همرزم، یک شهید که با هم خاطره‌ها داشته‌اند، می‌گوید بیسیم‌چی بود ... چه جوانی! ماه بود ماه! پشت یک خاکریز بودیم، تانک دشمن به بالای خاکریز رسید، از فشار سنگینی تانک، خاک‌ها هوار شد روی من؛ اما او توی دید تیربارچی بود، وقتی از زیر خاک بیرونم کشیدند، دیدمش؛ نوگل هفده ساله را، گلوله‌ها پرپر کرده بودند.
یکی از آن گلوله‌ها برای کشتن یک انسان کافی بود، اما انگار از غیض و کینه بود که این همه گلوله به او شلیک کرده بودند.

مکثی کرد، اهل گریه کردن نبود، در حساس‌ترین لحظات ندیده بودم گریه کند، بغض داشت و چشم‌هایش براق شده‌ بودند، داشت خودش را می‌خورد که گریه نکند. گفتم عمر شما به دنیا بوده، گفت وقتی برگشتم فهمیدم مادرم همان وقت برای اینکه سالم برگردم نذر کرده بوده. گفتم پس از دعای مادر بوده، گفت نه...اینطور چیزها از جای دیگری آب می‌خورد.

کمی دیگر هم گشتیم اما آرامگاه ابدی شهید را پیدا نکردیم. پاهایش خسته شده بودند، لبه سکویی نشست. گفتم کمی استراحت کنید، آن طرف گلزار شهدا را هم نگاهی می‌اندازیم. گفت نه بریم... گفتم شما بنشینید، من برم نگاهی بیندازم .گفت: نه !

چراغ‌های گلزار شهدا تازه یکی یکی روشن می‌شوند، به پشت سر که نگاه می‌کنی، چراغ‌های سوسو زن، توی گرگ و میش هوا، منظره دیدنی درست کرده است. چیزی نمی‌گوید، برش می‌گردانم خانه مادرش...مقابل در تعارفم می‌کند، می‌خواهد برود، دودل می‌شود... بر می‌گردد چیزی بگوید،: «دیدی؟ دیگه لایق ندونست برم بالای سرش...». بغضش بالاخره می‌شکند، این بغض کهنه و سنگین چندساله...

بشیر اسماعیلی دبیر هم‌اندیشی اساتید نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری در دانشگاه آزاد اسلامی استان اصفهان

انتهای پیام/۴۱۱۷/۴۰۶۲/

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
7 + 1 =

پربازدیدهای سرویس

آخرین اخبار

وب گردی